کسی میآید، کسی که دستهایش را آن سوتراز بودن پرواز دهد.
کسی که از فراز کوهی که خاستگاه پیامبران است مردم را به نام بخواند.
کسی که مثل کسی نیست، مثل آزادی است
شبیه پرچم سبزی به بام آبادی است
باید کسی بیاید که آسمان را تا دلهایمان وسعت ببخشد و سلولهای منجمد شده مان را با تموز چشمهایش مذاب کند.
آقا! چشمهایمان را گسترده ایم بر جاده هایی که انتظار تو را آه میکشند و جا پایت را خمیازه شدهاند.
بیا و بخند تا جهان زیبایی را به جماعت آواز بخواند.
ای که آیینه، تماشای تو را کم دارد
کوچه، آواز قدمهای تو را کم دارد
فردا چقدر دور و دیر است
گیاهان در انتظار دیدن تو سبز مانده اند و درختان تا آسمان آمدنت را دعا شده اند.
تو نیستی و ذوالفقارترین شمشیر در انتظار رویش دستت هر روز صیقل میخورد و آیینه میشود.
ستارهها بیدار ماندهاند تا آمدنت را مژدگانی بگیرند و کوهها در انتظار آمدنت پیر میشوند.
پیران با آرزوی دیدنت به ملاقات خدا رفتهاند و بازی کودکان ناتمام مانده است.
دریا، نبودنت را مشت بر سر میکوبد.
دره ها منتظرند تا صدایت را که سپید است پژواک شوند و کبوتران صف در صف ایستاده اند تا پروازشان با دیدن تو طلوع کند.
آقا! با آرزوی دیدن تو، دیشب وضو گرفتم. نماز زیارت خواندم. تمام کوچه های آسمان را دویدم. تو نیامدی. شکستم و چون دژی یخی روی پای خود نشستم.
مهربان! انتظار بهانه خوبی است تا بودنمان را امتداد دهیم تا فردا. و فردا چقدر دور و دیر است بی تو.
تو میآیی. این را کبوترانی میگویند که تازه از ییلاق آمده اند. این را کبوترانی میگویند که سپیدی بالهایشان شب آسمان را به صبح میکشاند.
تو میآیی. این را از نگاه منتظر گلهای آتشی، از دست دعای سروها، از تواضع بیدهای مجنون، از پیری شب میتوان فهمید.
از نگاه کبوتران پیداست
از خم کوچه یار میآید
اما تو دیر میآیی و من مثل همیشه منتظر میمانم. با چشمهایی که ندیدنت را پیر شده اند.
تو دیر میآیی و لبخندهایم میمیرند. رنجی مقدس. خطری شیرین در نبودنت مرا پیر میکند.
مهربان من! در نبودنت دستهایم کوچک شده اند و آتشی در پیراهنم جوان میشود.
مهربان من! بی تو تمام دریاها بحرالمیتند.
بی تو تمام خیابانها به بن بست میخورند.
بی تو...
بی تو...
اما تو هستی.
این را دلم میگوید که به تو نزدیکترین است.
این را دلم میگوید که به تو عاشقترین است.
محمود اکرامی
